Thursday، March 13، 2008

رز قرمز


رز قرمز

اون که مونده نقش گرمش
روی دستام
اون که مونده عطر خوبش
تو نفس‌هام
اون که می خوند با نگاهاش
قصه های بی‌قراری
مونده عکس رُز تنهاش
روی قلبم یادگاری
وقتی دستام روی دستاش؛
شعرآ رو نشونی می کرد،
ریتم و آهنگ کلومش
منو آسمونی می کرد.
حیف از اون شبها که روزش
مث برق بی امونه!
آه از اون روزآ که دیگه
شبشون بی کهکشونه!
هنوز اینجاست، توی یادم
من براش قرار می زارم
تویِ باغچه ی خیالم
رزآیِ قرمز می کارم

برچسبها:

Wednesday، February 27، 2008

نياز

نياز


آنچنانم در چنبره‌ات اسير
كه درخت با توفان
كه ستاره با كهكشان
آنچنانم اسير.
نه پنجره به آزادي‌ام پيوند مي‌دهد
نه لبخند به ضيافت
نه كوپه‌هاي قطار فرجامي گردند
بر اين همه مسافت
كه‌اين‌گونه ممتد است و تاريك
قير چسپناك فاصله
آنچنانم اسير و بيمار
اينك شعله‌اي بايد
كه قيد بگسلد و بسوزاند

برچسبها:

Tuesday، January 22، 2008

كوچه باغ و زاغ و انار و يار

كوچه باغ و زاغ و انار و يار


سالها گذشته است اما طعم نگاهش هنوز در چشم‌خانه، عطر ارديبهشت را را می‌پراکند و يادش خاطره‌ي خزان رنگين باغ اناري و تك، تك انارهاي به جا مانده‌ي رو درخت. هنوز هم گاهی یاد زاغ کوچه باغ اناری که چند سال پیش برای آخرین بار دیده بود، می‌افتد.
زمان زيادي از دريافت آخرين نامه‌اش گذشته است. آخرين نامه كه به دستش رسيد مثل يك كبوتر سبك بال شد. به هر جا و هر بامي پر كشيد و نشست. بچه‌ي نوپايي شد و به هر سو دويد. دلش مي‌خواست كه نامه را براي همه بخواند اما نمي‌توانست. هر گوشه‌ي دنجي كه گير مي‌آورد، مي‌نشست و يك بار ديگر نامه را مي‌خواند. قلبش به شدت مي‌زد و زانوهايش سست و عرق سردي به پيشانيش مي‌نشست. هري دلش مي‌ريخت و يك بار ديگر آرامتر نامه را مي‌خواند تا ديرتر تمام شود. به آخر نامه كه مي‌رسيد چهار تا مي‌زد و توي جيبي كه روي قلبش بود مي‌گذاشت. خودش نمي‌دانست چند بار نامه را خوانده. روزي چندين بار مرور مي‌كرد. اين‌قدر خوانده و تا زده بود كه چيزي به جر خوردنش نمانده بود. مثل دست شكسته مواظبش بود. آخه توي اين نامه نوشته بود كه
«سفر بعدي جوابتو مي‌دم.»
سفر بعدي، بعد از امتهان‌هاي نهايي بود. كنكور، انتخاب رشته، خلاصه مي‌افتاد به پاييز. شب و روز و وقت و بي‌وقت، هميشه باهاش بود. غرق درس خواندن مي‌شد ولي به محض اينكه يادش مي‌افتاد پلكها را مي‌بست مي‌ديدش كه نبش كوچه‌ي بن‌بست ايستاده و به ديوار خونه‌شون تكيه داده. از دور سلامي مي‌فرستاد. اون هم با بازي لبها از دور بهش جواب مي‌داد.
پاييز بدون اين‌كه خبر بدهد، سرزده راه افتاد و رفت. به محض سيدن اين‌قدر سر گذر ايستاد تا از خانه بيرون آمد. دستي تكان داد و رفت.
- حالا چه‌جوري تا ساعت قرار هميشگي صبر كنم؟
سر ساعت، آرام آرام به سمت كوچه باغ راه افتاد. چند قدم يك بار، پشت سر را نگاه مي‌كرد. بيست سي متر عقب‌تر او هم خرامان خرامان مي‌آمد. او نيز هر چند قدم يك بار نگاهي به اطراف مي‌انداخت مبادا كسي او را ببيند.
در باغ اناري باز بود. يكي دو هفته از برداشت ميوه‌ها گذشته بود و كسي در باغ نبود. جلوتر وارد باغ شد. نگاهي به اطراف انداخت از خلوتي باغ مطمئن شد. فقط چند زاغ، قژ قژ كنان سر طعمه‌اي با هم نزاع مي‌كردند. به محض ورودش زاغ‌ها پريدند. در باغ را چند سانتي باز گذاشت. پشت در منتظر ماند تا از راه برسد.
انگار داشت نامه را مرور مي‌كرد. بلكه بدتر و تندتر از آن قلبش مي‌زد. چيزي نمانده بود كه چمباتمه بنشيند. زانوانش ناتوان و ياراي ايستادن نداشت. غيرتش اجازه نداد كه بنشيند. مقاومت كرد. صداي قدم‌هايش نزديك شد. روي شن‌هاي كوچه، كرت و كرت و كرت. يك، دو، سه، چهار. نزديك، نزدیک، نزديك‌تر...
- الان در را مي‌فشارد. چقدر اين بيست، سي متر طولاني شد.
چيزي نمانده بود قلبش از قفسه‌ي سينه بيرون بپرد. زاغ‌ها پريدند. قژ قژكنان از آسمان باغ گذشتند. دو تا از آن‌ها روي شاخه‌ها ماندند. شاخه به شاخه به سمت كلبه‌ي باغ كه در سمت غربي بود مي‌پريدند و هر لحظه نزديك‌تر مي‌شدند. شانه‌هايشان به هم برخورد می‌کرد و گاهي سرشان به هم نزديك مي‌شد. گاهي توقف مي‌كردند ورو در رو منقارهايشان را به مي‌ساييدند. زاغي كه عقب‌تر حركت مي‌كرد پرو بال سياه و سفيد بسيار زيبايي را داشت. باد پر و بالش را به چپ و راست مي‌برد. آرام آرام به كلبه نزديكتر مي‌شدند.نسیمی نوازشگر وزیدن گرفت و پرهای لخت زاغی را به هر طرف شانه می‌کرد.
سالها گذشته است. طعم انار ملسي كه آنروز لمث کرد و آخر چشید، هنوز به خاطر دارد. همانطور كوچه باغ و زاغ و انار و يار./ پاييز86 انديشه

برچسبها:

Thursday، January 10، 2008

هزار هزار

هزار هزار

هزار بار فرياد زدم‌
هزار دست‌ گلويم‌ را فشرد
هزار تيغ‌ زبانم‌ را بريد
و هزار چشم‌ سوختنم‌ را ديد
دريغا دريغ‌
آدمي‌ نبود

برچسبها:

Monday، December 24، 2007

بم/ بخاطر یادآوری و یاد بود

بم

تقديم به روان رفتگان و به پايداري ماندگان اميدوار بم

بي‌گناه آوارت فروكوفت

آوارت بي‌گناه

چشم‌ها و دست‌ها

نگاه‌ها و آرزوها

مويه‌ها و نغمه‌ها

و ...آوازت،

آوازت را

بي‌گناه فرو كوفت.



هرّستش چگونه بر پيشاني اميدت نشست؟

چگونه، آهن و سنگ و كلوخ

چگونه،

دوخت لبان آرزو را‌؟



نخل‌ها مي‌مويند.

به خون‌خواهي‌ات گيسو بريده‌،

كل كل،‌ هاي هاي

كل كل، هاي هاي

«ايرج» اما

بر حاكم نشين ارگ «غم‌انگيز» را چپ مي‌خواند.

چه بي‌گناه

در خوابت فرو كوفت.

ميهمانان كه رفتند،

كاريز‌هايت جاودانه

اشك و خون جاري كرد خواهند!!

برچسبها:

Saturday، December 01، 2007

صنوبر

صنوبر

صنوبر!
خسته‌ای از ره رسیده
صنوبر!
قامتی در گل چپیده
صنوبر!
شیونی خاموش گشته
صنوبر!
دام مرگ هر جا تنیده
B
خزان و برگ ریز از ره شتابان
فراق و هجر و ماتم کی ندیده؟
در این غوغا در این فریاد و وحشت
نسیم سرد با طوفان رسیده
کجا شد جنب و جوش برگهایت؟
نهالان را همه قامت خمیده
گریزان شاخه‌ها هر یک به سویی
دو دست کودکت از مچ بریده
صفیر و ضجه‌ی نازک تنانت
به هر سوی و به هر جا پر کشیده
B
صنوبر!
برگ برگ شاخه‌ات کو؟
صنوبر!
قامت رعنای تو کو؟
صنوبر!
خشک شد از وحشت باد
دو بازوی قشنگت؛
سایه‌ات کو؟
کجاست آن جعد مشکین و پریشان؟
صنوبر!
قمری آن همسایه‌ات کو؟
صبا کی آید از ره رهگذاری
که آرد مژده‌ی صبح بهاری
همه رفتند و خانه زآن بوم است
صنوبر!
های و هوی دخترت کو؟
ببین شلاق طوفان را چگونه،
زند بر پیکرت،
تاج سرت کو؟
کجا رفتند مرغان سبک بال؟
ترانه خوان خوش لحن و لبت کو؟
ندانستی چه شد آن شادمانی؛
کلاغ معترض چون شد؟
تو دانی؟
کلاغت کو؟
کلاغت کو؟
کلاغت؟
به یاد آن کلاغ
ماناست داغمت!
پاییز68

Tuesday، January 30، 2007

وقتی یه جایی نیس/ داستان کوتاه


وقتي يه جايي نيس
به دكتر زهرا اميرجهانشاهي

هوار...هوار... مرد! به خاطر خدا مردم ...! به خاطر خدا...
آفتاب سوزان كويري از پشت خانه‌هاي خشت و گلي و كوچة بن‌بست خود را بالا كشيده و هرم حرارت آسفالت را داغ كرده است. ساكنين كوچه با داد و بيداد مرد ميانسال، از خانه بيرون مي‌زنند.
در يك چشم به هم زدن، كوچه پر از جمعيت مي‌شود. مرد را دوره مي‌كنند. اكثر زنها با پاي برهنه از خانه بيرون زده‌اند.
آسفالت بسيار داغ است و زنها اين پا و آن پا مي‌كنند. نمي‌توانند خبر نگرفته آنجا را ترك كنند. مرد را سؤال‌پيچ مي‌كنند. «چي شده؟ »«كي مرده؟»«كسي رو كشتن؟ »«دعوا شده؟»
_ در احتضاره! به دادش برسيد! گناه داره ! به خاطر خدا، مردم!
چند تن زن و مرد به طرف ته بن‌بست هجوم مي‌برند. لنگه‌هاي فرسوده و شكستة در كوتاه فلزي را مي‌گشايند.
چهار‌پنج پله پايين‌تر از كف خيابان، اتاقي كلنگي با يك توالت نمور بدون در، با ديوار‌هاي طبله‌‌كرده ، قرار دارد. تنفس در آن فضاي آغشته به بوي شاش و كثافت براي تازه‌وارد‌ها سخت است. دو تن از مردان وارد اتاق مي‌شوند. با حالت بيزاري روي بر مي‌گردانند. آه و ناله همراه با التماس ممتد مردي كه در پتوي چرك و آلوده‌اي وول مي‌خورد، مانع خروج افراد مي‌شود.
مردي حدوداً چهل‌ساله با مو‌هاي ژوليده و گونة استخواني و دندانهاي تنك و سياه، از درد به خود مي‌پيچد و به شدت مي‌لرزد. دكمه‌هاي پيرآهنش باز و شلوار پاره‌اش را خيس كرده است. تاولهاي چركي جاي‌جاي بدنش را فرا گرفته است. كسي جرأت نزديك شدن ندارد. يكي به سرعت خارج مي‌شود و بعد از چند لحظه با ملحفه‌اي در دست وارد مي‌شود. ملحفه را روي مرد مي‌اندازند و جمع‌و‌جورش مي‌كنند و داخل وانتي كه از قبل آماده كرده بودند، گذاشته و به بيمارستان منتقل مي‌كنند.
پزشك زن بر بالين بيمار حاضر مي‌شود. او را بدقت معاينه مي‌كند. تنفس، تزريق سرم و انواع آمپولهاي جورواجور بسرعت انجام مي‌شود. از بدنش خون مي‌گيرند و به آزمايشگاه مي‌فرستند. به دستور پزشك اتاقي در بخش اورژانس به بيمار مي‌دهند و او را در آنجا قرنطينه مي‌كنند. همراهان بيمارستان را ترك مي‌كنند. مرد از درد به خود مي‌پيچد. ناله و فرياد مي‌كند. نيم‌خيز شده و به‌ قصد از ‌بين بردن خود چندين بار سر به ديوار مي‌كوبد. به گفتة دكتر او را به تختش مي‌بندند.
«خانم ‌دكتر تورو به خدا بگو دردم چيه؟ سرطان دارم؟ بهتر! به‌خدا خوشحال مي‌شم. بگو كي مي‌ميرم؟ كي خلاص مي‌شم؟ اگــه مي‌دوني حالا‌حالا‌ها طــول مي‌كشـه، تورو به ‌خــدا بگـو
خلاصم كنن! تورو خدا...»
كف بالا مي‌آورد و غش مي‌كند. بعد از چند ساعت دكتر با برگه‌هاي آزمايشگاه، وارد مي‌شود. هر‌گونه تماس با بيمار را قطع مي‌كند. پس از توصيه‌هاي لازم به پرستاران، با عجله از اتاق خارج مي‌شود. قبل از همه با رئيس بيمارستان تماس مي‌گيرد. چاره‌اي به نظرشان نمي‌رسد. به اين نتيجه مي‌رسند كه با فرماندار، شهردار، رئيس شوراي شهر، رئيس‌ادارة بهزيستي و... تماس بگيرند.
«‌جناب فرماندار خواهش مي‌كنم توجه كنيد؛ اين يه مسئلة حياتيه! موضوع مرگ و زندگيه! بيمار رو در مركز اورژانس بستري كرديم! مي‌دونيد چه‌قد رفت و آمد مي‌شه؟ اگه مردم آلوده بشن؟ـ كه احتمالش هم خيلي زياده ـ متوجه هستي آقاي فرماندار؟»
«‌آقاي شهردار! با بهزيستي وفرمانداري تماس گرفتيم. يه جاي مناسب مي‌خوايم كه اينارو نگه داريم.
اين مرض از طاعون هم بد‌تره! اين تاولها و اين چركها، كافيه
فقط...»
«آقاي رئيس! با هر جا كه به ذهنمون رسيده تماس گرفتيم! همه مي‌خوان كمك مالي بكنن! اين‌جوري نمي‌شه! بايد يه كار اساسي كرد. ما يه جاي مطمئن مي‌خوايم كه بتونيم اينا رو اونجا نگه‌داريم!»
خسته و درمانده گوشي را مي‌گذارد. ‌بسراغ بيمار مي‌رود. پلكهاي بي‌جانش را به زحمت باز مي‌كند. ته چشمخانه دو چشم كم‌سو به دكتر خيره مي‌شوند.
«خ...خ... خانم ‌دكتر! قبلاً كه گفتم؛ هيش‌كي نيس! هيچ... كي رو ندارم!»
«آقالطف‌ا.. خوب فكر كن! شما بايد برين خونه. ما اونجا هم به شما سر مي‌زنيم.»
اسكلتي كه تنها پوستي قهوه‌اي و خاكستري بر آن كشيده‌ شده، سعي مي‌كند تا چشمها را باز نگه‌ دارد. تلاش مي‌كند تا با خرخر
كردن بتواند كلماتي را بيان كند.
«آقالطف‌ا.. نشاني فاميلي، كسي؟ يادت نمي‌آد؟»
لبهاي داغمه بسته‌اش را يك بار ديگر باز مي‌كند.
«ب...ب... برزوآباد...»
آمبولانس نودكيلو‌متر راه را مي‌پيمايد. تيمي متشكل از خانم ‌دكتر و دو پرستار، در دل كويري خشك به روستايِ آرام‌گرفته در كنار خلنج‌زاري مي‌رسد. چند پسر‌بچه، كنار جاده با سر و وضعي غبار‌آلود، و لباسهاي مندرس و كوتاه، آمبولانس را دوره مي‌كنند.
ـ بچه‌ها خونة بي‌بي‌مريم رو كي بلده؟
همه داد مي‌زنند: من بلدم! من بلدم!
جلو‌تر از آمبولانس مي‌دوند. مردم داخل كوچه، نگاه از آمبولانس بر نمي‌دارند. چند تن پشت سر آمبولانس راه مي‌افتند. خودرو بي‌آنكه عجله‌اي براي رسيدن داشته باشد، سر‌به‌راه و آرام، كوچه‌هاي پرچاله را طي مي‌كند و به شرق روستا مي‌رسد.
دكتر پرونده را آرام‌آرام ورق مي‌زند.كسي چيزي نمي‌گويد.
بيمار نيز تحت تأثير دارو‌هاي مسكن خوابيده‌ است. هيچ‌كس
دلش نمي‌خواهد اطراف را نگاه كند. بچه‌ها هم‌چنان جلو‌تر از آمبولانس مي‌دوند. به انتهاي كوچة بن‌بست مي‌رسند. همگي با هم، به درِ چوبي انتهاي كوچه، كوبه مي‌زنند.
طولي نمي‌كشد كه خودرو پشت به آن در، فاصله مي‌گيرد و رفته‌رفته دور مي‌شود. خانم ‌دكتر از آينة بغل تصوير پير‌زني مفلوك را مي‌بيند كه هم‌چنان التماس مي‌كند.
«آخه من با اي چيكار كنم؟ تورو خدا اي رسم انساني ني!»
دكتر پرونده را ورق مي‌زند. صداهايي در گوشش مي‌پيچد: «منو خلاص كن!»«اجازه بده خودم كارمو تموم كنم!»«ما مي‌تونيم قسمتي از هزينه‌اش رو قبول كنيم!»«از دست ما كاري ساخته نيست!» پرونده را مي‌بندد.
نام بيمار: لطف‌ا..
بيماري: اچ.آي.وي
پرونده را جلو داشبورد مي‌گذارد. سر را به صندلي تكيه مي‌دهد و به دور‌دست خيره مي‌شود.